Lion،چشم های آبی نیکول کیدمن، و گمشده ای در دستانم
-
تاریخ: 1396/5/28 ساعت: 20:58
Lion،چشم های آبی نیکول کیدمن، و گمشده ای در دستانم این دومین فیلم هندی بود که توی عمرم دیده ام.چون واقعا فیلم های هندی خوشياندم نیست و همیشه بدم میاد از سبک فیلم هاشون،پس هیچ وقت نمی بینم.اولین فیلم هندی که دیدممیلیونر زاغه نشین بود،اون زمان اسکار گرفتپس فکر کردم که باید ببینم،و از دیدنش هم پشیمون ن...
در سوگواری "آن فرانک"
-
تاریخ: 1396/5/28 ساعت: 20:58
در سوگواری "آن فرانک" چند دقیقه ای هست که کتاب"خاطرات یک دختر جوان"رو تمام کردم.با این که از اول میدونی آخر داستان چی میشه،اما تحمل حجم سنگینی از غمی که وارد میشه به آدم تقریبا ناممکنه.موضوع کتاب بر میگرده به دوران جنگ جهانی دومنویسنده این خاطرات دختر 13 ساله ای هست کهتا پانزده سالگی باهاش همراه میش...
گربه ای در زیر نور مهتاب می رقصد..
-
تاریخ: 1396/5/28 ساعت: 20:58
ساعت نزدیک سه صبح بود،که یادم اومد باید یه کاری برای زندگیم بکنم.اما بلافاصله متوجه شدم که الان خیلی ديره.پس تصمیم گرفتم روی تختم دراز بکشم.همین که چشمم افتاد به لامپي که از سقف آویزونه،یاد یه تئوری قدیمی افتادم که مدت ها توی سرم بود.در واقع فکر میکردم کسی یه دوربین مخفی کرده توی اتاقم و داره جاسوسی...
ماه گرفتگی و تو
-
تاریخ: 1396/5/28 ساعت: 20:58
ماه گرفتگی و تو امشب ماه گرفتگی شد..با تموم وجود لذت میبردم وقتی ماه گرفتی شروع شد و سایه زمین افتاد روی ماه..خیلی قشنگه این پدیده،احساس میکنم توی کهکشان اتفاق های مهمی ميوفته..کاش پیش هم بودیم دوتایی زل میزدیم به آسمون و ماه.. نوشته شده در سه شنبه هفدهم مرداد ۱۳۹۶ساعت 0:0 توسط مصطفی|
یک لیوان نگرانی
-
تاریخ: 1396/5/28 ساعت: 20:58
بیخبری بده.. چقدر وضعیت دشواريه..نمیدونم چیکار کنم
جوابت چیه؟
-
تاریخ: 1396/3/21 ساعت: 6:22
جوابت چیه؟ +صندلی که نشستم روش..منتظره تا از خودش یه صدایی در بیارهجرات ندارم تکون بخورم.. وگرنه انواع و اقسام صدا رو از خودش در میارهنمیدونم..شاید هم حق داره که سرو صدا به راه بندازه بعد از این همه سالالبته این حدسم میزنم که از ماتحت من خوشش نمیاد..مثلا تا میبینه من دارم میام بشینم روش پیش خودش میگ
اووم ،بیخیال
-
تاریخ: 1396/3/13 ساعت: 2:36
_ بیا + کجا ؟ _بغلم +اومدم خسته ام و سرحال ،شبیه دیونه ها بعد الان تازه کارم تموم شده،دوش گرفتم و دراز کشیدم دارم به کمری که رو به شکستن قرار گرفته استراحت میدم با آهنگ ملایمی که آرامش بده. شب بخیر خود عزیزم ..بوس بوس نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم فروردین ۱۳۹۶ساعت 6:34 توسط مصطفی|
همبرگر
-
تاریخ: 1396/3/13 ساعت: 2:36
نیمه شب ..حسابی گرسنه ام.فشار همیشه بالام انگار الان حسابی اومده پایین.توهم یه همبرگر بزرگ و یه نوشابه پر از یخ به مغزم امون نمیده که به چیز دیگه ای فکر کنم. خودم رو باید مشغول کنم به دست هام ،دست های بزرگ و بدقواره ام به انگشت هایی که فکر میکنم دارن زبر میشن یا به ابروهام که زشتن شایدم به این فکر
ساعت هفت صبح... رویایی که فقط یک رویا ماند
-
تاریخ: 1396/3/13 ساعت: 2:36
تلفن زنگ میخوره ،از خواب ميپرم +الو ... _الو +سلام،چقدر ميخوابي ..پاشووو دیگه _چی شده این موقع صبح زنگ زدي عزیزم +هیچی ،فقط خواستم بهت بگم چقدر ... ... چشم هامو باز میکنم ،توی بهت فرو رفته ام انگار دست میبرم به گوشیم ،روشنش میکنم آخرین تماس رو چک میکنم.. باورم نمیشه ،انقد که مرز خواب و بیداری
مردی با ایده های بزرگ
-
تاریخ: 1396/3/13 ساعت: 2:36
روزها و شب های زیادی گذشته.اندازه تمام عمرم بی خوابی کشیدم تقریبا میتونم بگم این حجم از سختی کشیدن بی سابقه است.اما میشه این طوری نگاه کرد به قضیه که بهای چیزی که ميخاي رو باید بپردازی ،پس باید بپردازی،این طوری دیگه سخت نیست،تبدیل میشه به جریان خون بیشتر درون رگ هام،به یک نیروی ماورایی ،به قدرت . از
در جریان خون..درون رگ هایم.سلول های فراموش شده
-
تاریخ: 1396/3/13 ساعت: 2:36
از یه برگ ده تایی زاناکس فقط سه تا دیگه اش مونده.هیچ نمیفهمم چطوری تموم شده. اون همه شلوغی و سروصدا هیچ حسی رو توی من بیدار نکرد.با اینکه درست وسط جمعیت بودماون همه آدمی که با روبان های سبز و بنفش شعر میخوندن و دست میزدن و هورا میکشیدن.من فقط با یه مشت کاغذ توی دستم وایساده بودم پشت میزم و نگاه میکر
ساعت پنج عصر..در تلاطم کشف اولین بوسه
-
تاریخ: 1396/3/13 ساعت: 2:36
زیبایی مطلق بود.به نحوی که نمیشد چشم ازش بردارم.گاهی لبخند میزد.گاهی چشم هایش پر از اشک میشداز انحنای گونه هایش تا گردی چانه اش شعر سرازیر بود.و من محو خواندنش.لب هایش شبیه قدیسه ای که آرام در حال دعا کردن باشدتکان میخورد.با چشمانی زیبا همانند چشم های خدا، مرا نگاه میکرد.همانقدر آرامش بخش٬همانقدر مع
غروب..
-
تاریخ: 1396/3/13 ساعت: 2:36
غروب.. در رو که باز کردم نگاهش افتاد بهمبا صدای بلند و گرفته اش گفت +میدونی چند وقته نیومدی اینجا؟ چرا هیچ خبری ازت نیست-اره..خیلی وقته+برو بشین.. چی بیارم برات؟ سرد ٬گرم؟ـ هیچی.فقط میخام یه جا بشینم یه گربه نشسته بود روی نیمکت هی خمیازه میکشید.گاهی هم با دستش چشم هاشو میگرفت.از اون گربه هایی نبود ک
صدای ناقوس کلیسا برای عصر دلتنگی
-
تاریخ: 1396/3/13 ساعت: 2:36
یه مرد با دل تنگش چیکار باید بکنه . به چی پناه ببره نوشته شده در سه شنبه دوم خرداد ۱۳۹۶ساعت 16:10 توسط مصطفی|
تخمه شربتی با دسر فرار
-
تاریخ: 1396/3/13 ساعت: 2:36
+وای..تو رو خدا. داری سربه سرم میذاری؟ :)-نه..جدی میگم+ *-* خیلی ذوق کردم ـ فکر نمیکردم انقد ذوق کنی ..قیافشو نیگا+نصف جذابیتش برا این بود که تو گفتی اخه - D: همین که دست کردم تو جیبمچشم هام گرد شد.از اون طرف خیابون یکی دست تکون میداد برام.اونم با کلی تلاش و یه لبخند پهن رو صورتش.بیشتر شبیه یه کوزه
یک دامن کوتاه..یک شیروانی..و آسمانی بدون ماه
-
تاریخ: 1396/3/13 ساعت: 2:36
با هزار زحمت دوربین رو تنظیم کردم روی صورتماما... آخرش فقط خیره موندم به خودمزل زدم تو چشم هامو بعدش به خودم گفتمخب که چی؟عکس میخوای بگیری که چی..کی قراره ببینه اصلا٬ها؟بعد به شدت متوجه شدم که این یکی از پرسش های مهمی بوده که دست کم تو یه ماه گذشته از خودم پرسیدم. شلوارم پاره شدهبه خودم میگم بیخیال.