دختری را که میشناختم،در روزهای داغ تابستان - تاریخ: 1398/9/9 ساعت: 15:16
با صدای غرش موتور ماشینی که از کنارم رد شد به خودم آمدم... جایی در قلب شهر.جایی دور از آپارتمانم.وقتی به ساعتم نگاه کردم نزدیک ساعت یک نیمه شب بودهیچ خوشم نیامد.ابروهایم را توی هم کشیدم و نفسم را بیرو
Tell me SomethiNg about yoursElf - تاریخ: 1398/9/9 ساعت: 15:16
هیچ وقت به این فکر کردی که توی شبانه روزبه چه ساعتی بیشتر از همه علاقه داری؟یا از بین انگشت های دستت کدوم رو انتخاب میکنیوقتی هایی که پلک میزنی به کی فکر میکنییا زمانی که لب هاتو روی هم فشار میدی..هیچ
Русские поцелуи - تاریخ: 1398/9/9 ساعت: 15:16
آدم های درست و حسابی نبودناز اون دست افرادی که هیچ دلت نمیخوادسر و کارت بهشون بیوفته.همیشه آماده بودن تا برات دردسر درست کنناما توی کارشون حسابی وارد بودنیکیشون چاق بود یعنی واقعا چاق بودحتی میشه گفت
Not too much..dEar - تاریخ: 1398/9/9 ساعت: 15:16
فکر میکنی میدونی درد چیه ؟ نه... شرط میبندم که حتی نزدیکش هم نیستیروی یه صندلی چوبی نشسته بود بدون هیچ لباسیصدای نامفهومی ازش شنیده میشدزیر لب چیزی رو با خودش زمزمه میکردچشم هاشو بسته بودو هیچ تکونی ن
MirroR - تاریخ: 1397/11/10 ساعت: 9:12
به عنوان یه نویسنده باید تموم مدت از تخیلت کمک بگیریاینکار وقتی سخت میشه که نمیدونی راجب چی فکر کنیو خب..میدونی یجورایی مثل پرسه زدن توی شهر میمونهوقتی قراره یک راست بری توی خیابونی که منتهی میشهبه آپ
Perfume - تاریخ: 1397/11/10 ساعت: 9:12
سالنپره از بوی سیگار و عطر دلپذیر خانم های مجلل ودخترهای جونی که حسابی پر زرق و برق هستن و تا جایی که میشه حواس همه رو به خودشون جلب میکننن. پیشخدمت ها مدام بین میزها در حال رفت و آمدن و گروهی که روی
در خروجی - تاریخ: 1397/11/10 ساعت: 9:12
یکم دیگه بگذره میشه یک هفته توی این چند روز پنج تا جمله هم با کسی حرف نزدم..شدم مثل جغدهایی که خوشم میاد ازشوننگاه میکنم فقط..جغدها هم معلومه اعصاب ندارن..حوصله شون نمیرسه:/
لباس خواب.. - تاریخ: 1397/11/10 ساعت: 9:12
تازه رسیده بودم خونه قصد داشتم یکراست برم زیر دوش یک نوشیدنی بخورملم بدم روی کاناپه تاچند صفحه از کتابی رو بخونمکه صبح با پست به دستم رسیده بود..جلد کتاب رو ورنداز میکردم و همزماندکمه های پیراهنم رو ب
کاناپه..قهوه و جوراب شلواری - تاریخ: 1397/11/10 ساعت: 9:12
هتل خلوت و دنجی بوددو نفری نشسته بودیم توی لابیمن روی کاناپه ای که از چرم مشکی ساخته شده بودلم داده بودم و از راحتیش حسابی لذت میبردم.نور زرد و تقریبا کمی فضا رو روشن کرده بود بوی چوب های صندل که از ا
رودخانه ی انعکاس - تاریخ: 1397/11/10 ساعت: 9:12
دوتا مردي که اون طرف دور يک ميزنشسته بودن و سيگار برگ ميکشيدنحرف هاي عجيبي راجب تخته سنگ سياهيکه وسط جنگل هاي اطراف شهر هستميزدن و با هيجان دست هاشون رو تکون ميدادن.حسابي گوش خوابونده بودم تا ببينم چي
Universe - تاریخ: 1397/11/10 ساعت: 9:12
حدود نود میلیارد سال نوری..اگه از یک سمت حرکت کنیم به سمت دیگههمین حدود زمان لازمه :)یعنی اگر از یک طرف کیهان حرکت کنی که بری به سمت دیگه اش باید نود میلیارد سال نوری در حرکت باشی.این بزرگی خیلی جای احترام داره.حالا این عدد وقتی جالب تر میشه که یه عدد دیگه رو هم بهش توجه کنیم.از وقتی همه چی شروع شد ...
دو سال یک شعر - تاریخ: 1397/11/10 ساعت: 9:12
رودخانه ی سیاهی بوددر میان اندام های برهنه اتکاغذهای سفیدی که قایق پیر مردی بودندبرای رفتن از، خانه ای سردمی ایستم در برابر خورشیدسایه ام می رقصد برای به آغوش کشیدنت..
پنل خورشیدی - تاریخ: 1397/2/7 ساعت: 19:50
حدودا دو ساعتی هست که وارد دوم اردیبهشت شدیم.تا اینجا شاید چیز مهمی نباشه.اما برای من گذشت این روزها خیلی مهمه.کمتر از دوماه وقت برام باقی مونده و این موضوع معرکه است..آخر هفته گذشتهسنجاب با بغض عجیبی راهی خونه شد.اما من معتقدم که توی شکل گیری شخصیت شغلیشیه قدم مهم بود که برداشته شد. هرچند میدونم دخ...
موجی از دریایی که به بهشت راه دارد... . - تاریخ: 1397/2/7 ساعت: 19:50
گفتم به صدات معتاد شدمصدات موسیقی داره که درست ،از دروازه پنجم بهشت اومده بیرون صدات یکی از شاهکارهای خلقت محسوب میشه... دست هاشو آورد جلو... دست هامو گرفت توی دستش..... نوشته شده در چهارشنبه پنجم اردیبهشت ۱۳۹۷ساعت 2:11 توسط مصطفی| Let's block ads! (Why?)
trabajo - تاریخ: 1397/2/7 ساعت: 19:50
ساعت چهار صبح...بشدت خوابم میاد.در واقع اومدم اینجا تا یکم سرحال بشمقبلا ها عادت داشتم تعداد ساعت هایی که کار میکردم رو میشمردمو بعد پیش خودم میگفتم امروز حدودا چهارده ساعت کار کردم.اما چند وقتیه که دیگه حساب نمیکنم.فقط میشینم و کار میکنم.درست مثل یه ماشین آلمانی .کلا خوبه خوشم میاد. اما دنیا چقدر ک...
چایی،شکر،و یک پای سیب - تاریخ: 1396/6/3 ساعت: 0:27
چایی،شکر،و یک پای سیب چقدر بده گذر زمان،حقایق رو مثل مشت ميکوبه تو صورت آدم.. باید با یه چیزی محکم تر بزنه تا هیچ وقت آدم یادش نره که چه بلايي سرش اومده! نوشته شده در چهارشنبه یکم شهریور ۱۳۹۶ساعت 9:13 توسط مصطفی|
نوتلا بار - تاریخ: 1396/5/28 ساعت: 20:58
مزه آدامس هندوانه ای که بهم داد رو هنوز یادمه... چند وقت گذشته از اون روزها..اوم کی میدونه؟ مجمسه های بتنی که برای خودم ساختم..عاشقشونم.راحت میتونم هرچیزی که درونم هست رو تبدیل کنم به یک جسم بتنیبا بتن یه جورایی تکمیل میشه شخصیتم.تا صبح میتونم راجبش فلسفه بافی کنم..لذت میبرم از کارم.از خودم..از فکره...
یه ماچ گنده :) - تاریخ: 1396/5/28 ساعت: 20:58
یه ماچ گنده :) حیف الان سیگار ندارمنمیدونم چرا یادم میره سر راه بخرمالان واقعا میچسبید.. هوا عالیهيه باد آروم از سمت شرق داره میوزهآسمون هم پر از ستارهبعد فکر کن..سکوت مطلقینی غیر از صدای گردش زمین و باد هیچی دیگه نیستاحساس خالی بودن اطرافم واقعا هیجان انگیزهخالی بودن و تاریک بودن و سکوتنمیدونم دقیق...
سقف - تاریخ: 1396/5/28 ساعت: 20:58
نزدیک چهار صبح ،مثل یه بوفالوی آمریکایی خسته ام خوابم نميبره..کلی کار باید انجام بدم و همه رو ول کردم از کجا تا کجا رو مجبور بودم پیاده روی کنم پشت پام زخم شده و دارم به تموم نه ساعتی که برای جلو بردن کار شهر رو زیر پا گذاشتم فکر میکنم.بعد يجايي همون وسطهای شهر دلم خواست گوشیم رو در بیارم و شماره بگ...
اخمالو چطوری؟ - تاریخ: 1396/5/28 ساعت: 20:58
اخمالو چطوری؟ نمیدونم چرا تازگی ها توهم زدم..هرچی فکر میکنم میبینم من که چیزی مصرف نمیکنم،پس توهم اینکه یکی اون گوشه توی تاریکی وايساده برا چیه؟ بعضی وقت ها هم فکر میکنم از سقف آویزان شده،وای خدا این یکی که محشره..حتی توهم زدن هامم یه مسخره بازی توش هست..تازه نگرانش هم میشم میگم بیا پایین ميوفتي از ...