خرید بک لینک
سالن
پره از بوی سیگار و عطر دلپذیر خانم های مجلل و
دخترهای جونی که حسابی پر زرق و برق هستن و تا
جایی که میشه حواس همه رو به خودشون جلب میکننن.

پیشخدمت ها مدام بین میزها در حال رفت و آمدن و
گروهی که روی سن در حال نواختن هستن
حسابی کارشون عالیه..
یک گروه jazz درست و درمون.
دستی به صورتم کشیدم و ته سیگارمو
توی جاسیگاری که روی پیشخون بود
خاموش کردم..
رو به روی من یک آینه سرتاسری هست که
میشه پشت به سالن بشینی و از توی آینه
سالن رو زیر نظر بگیری.
یک مشت سرمایه دار،با کت و شلوارهای دست دوز و
گرون قیمتشون،هر چند ثانیه شلیک خنده رو سر میدن و
جوری خوش میگذرونن که انگار تنها آدم های روی زمینن.
آدم هایی که ثروت شهر و مهم تر از اون قدرت رو کنترل میکنن
و هرجایی یه دوجین آدم براشون کار میکنه.
یه سیگار از پاکتش در میارم و کبریت میکشم تا روشنش کنم
موسیقی با تم آرومی که پیانو به خودش میگیره
سالن رو باخودش همراه میکنه..
خودم رو روی صندلی جابه میکنم
سرمو میندازم پایین و دود که توی ریه هام
هست رو میدم بیرون..
چند ثانیه بعد
چشم هامو میبندم تا از حسی که روی گردنم ایجاد شد لذت ببرم
رد گرمایی که میتونه تا ابد زنده نگهت داره..
قبل از اینکه انگشت های لاغر و کشیده اش رو روی پوستم بکشه
از بوی عطرش فهمیده بودم که داره به آرومی بهم نزدیک میشه..
سمت راستم ایستاد و تنش رو تکیه داد به پیشخون
با انگشت هاش چونه ام رو گرفت و سرمو برگردوند سمت خودش:

ـ همیشه تنهایی رو به جمع ترجیح میدی

چند ثانیه ای به چشم هاش خیره شدم
همیشه چشم هاش برقی داره که نمیتونی
ازشون دل بکنی..مخصوصا وقتی داره از اون
نگاه های مخصوصش بهت میکنه
بهش گفتم:
+اومدنت رو ندیدم
گوشه ی لبشو جمع کرد و یکی از ابرهاشو داد بالا
با شیطنت گفت:
- چون سرتو انداخته بودی پایین تا دعا کنی پیدام بشه
یه پک به سیگارم زدم..
+ همیشه رابطه ی خوبی با خدا داشتم..
درست به موقع پیدات شد

هردتامون خنده آرومی کردیم
دستشو گذاشت رو شونم
حالت جدی به خودش گرفت:
ـ میدونی که دلم برات تنگ شده؟

ترومپت ریتم عاشقانه ای رو دنبال میکرد.
ایستادم کنار شومینه و سوختن
شعله های آتش رو زیر نظر گرفتم.
اون بیرون آسمون گرفته و قرمز شده
تو راه خونه برف سبکی پا گرفته بود
حتم دارم تا صبح همه جا سفید میشه..
تموم فکرهایی که توی سرم بود رو سعی
میکردم بزارم کنار..چون درست توی چند قدمیم
همه اون چیزی که میخواستم بود.
باید میرفتم سمتش..
آروم رفتم سمتش..

ـ میدونی که دلم برات تنگ شده؟
دستشو گرفتم..
بدون اینکه حرفی بزنم به چشم هاش خیره شدم
آروم لبخند زد
ـ منو ببر خونه..

. . ... .

برچسب: نویسنده: نیکان قاسمی‌پور تاريخ: چهارشنبه 10 بهمن 1397 ساعت: 9:12

صفحه بندی