کا گ ب
-
تاریخ: 1403/5/7 ساعت: 20:11
یک موضوع بگو که سرش با من توافق داشته باشی ؟ #قدرت شروع ناقص
You
-
تاریخ: 1403/4/27 ساعت: 17:40
یه دیالوگی هست تو فیلم ها خيلي خوبه " go fuck yourself " فوقالعاده لذت بخشه اوکی؟
آنچنان سیاه بود که ..
-
تاریخ: 1403/4/7 ساعت: 15:11
دیالوگ : + به نظرت کی این زندگی تموم میشه؟ _ وقتی به اندازه ی کافی به #گا رفتی حالا من مانده ام و یک ساعت خراب با پنجره ای که نمایش می دهدسوتین زن جوان همسایه راکه چند روزی است روی بند جا ماندهو از رنگش معلوم است که دلتنگ استآه میکشمتباه میشوم من مرده اممن آتشی بودم که حتی دیگر خاکسترش هم به جای نما...
پیراهن ساحلی سفید نازکت در یادم می ماند
-
تاریخ: 1403/3/25 ساعت: 14:25
خوابت را دیدم... گفتی عاشقم بودی و پنهان کردی روی پنجه ی پاهایت قد کشیدی و لب هایم را چنان محکم بوسیدی که تا مرز بیداری همراهم بود +خواب بود و فرصت برای باقی ماجرا نبود این خود اندوهی است که کلمات را گریان میکند + :) مخاطب Adblock test (Why?)
Street and Fu*k
-
تاریخ: 1403/1/26 ساعت: 21:44
ده قدم بیشتر نرفته بود که انگار نظرش عوض شدبرگشت ./تو چشم هاش میتونستم انبوهی از تنفر رو نسبت به همه چی ببینم.تنفری که شاید شامل من میشد.شایدم حتی خالق این حالش من بودم.شروع کرد با صدای بلند حرف زدن. با ابروهایی که درهم فشرده بوداما من.. من چیز زیادی نمی شنیدمگوش هام داخلش وزوز میکرد و سرم سنگین و د...
مزخرف
-
تاریخ: 1403/1/26 ساعت: 21:44
فقط یه پیراهن ساحلی پوشیده بود ،بدون هیچ لباس زیری و روی کاناپه مدل چستر خوابیده بود پاهاش تا بالای زانو پیدا بود روی هم انداخته بودشون و دست هاشم توی هم قلاب کرده بود و روی چشم هاش گذاشته بود تا نور اذیتش نکنه من هم که با فاصله کمی از اون قرار داشتم احساس گرمای کلافه کننده ای میکردم همون طور که زیر...
ساحل و تو
-
تاریخ: 1402/5/1 ساعت: 11:58
موج در موج دریاست یا ساحل گیسوی تو که دلبری میکند از چشمان من .. شعر ادامه دارد تا عمق زیبایی تو امااین شاعر دیوانه که غرق است در لب ساحل تو .. . Adblock test (Why?)
۰۰
-
تاریخ: 1402/5/1 ساعت: 11:58
بگو از کجا شروع کنم که تو خوشحال باشی ...
انگشتان بی روح
-
تاریخ: 1402/5/1 ساعت: 11:58
در آخرین پناهگاه دور از تو دور از خودم سیاهی شب را بلعیده ام من تمام شده ام من از تمام داستان هایی که نوشته ام روح خودم را صدا میزنم تا دور شوم .. . دور .. دور Adblock test (Why?)
One More step
-
تاریخ: 1401/11/18 ساعت: 13:14
راه طولانی بود و سخت ___ :) : ازم انتظار هیچی رو نداشته باش خستم، خیلی نه دروغ بود نه واقعیت فقط قسمتی از زندگی بود
Tattoo
-
تاریخ: 1401/4/2 ساعت: 12:50
راز مخفی میان من و تو آنچنان در دست هایم نقش بسته است که تمام جسم ات را به رنگ خود در آورده است ________ _____ -- همون طرحی که من دوست داشتم :) تتو زد ... خیلی جذابه نوشته شده در شنبه چهاردهم فروردین ۱۴۰۰ساعت 3:16 توسط مصطفی| Adblock test (Why?)
N:067
-
تاریخ: 1399/2/17 ساعت: 14:48
واقعا نیاز دارم که بخوابم ..این حجم از بیداری جدا که خطرناکهحتی برای یکی مثل من..اما خب، بیا زیاد سخت نگیریم :)
eNJoy
-
تاریخ: 1399/2/17 ساعت: 14:48
+ غذای مورد علاقه ات چیه ؟ - اووم .. اونی که تو درست میکنی *ـ*.. آره دسپخت من معرکه است :)چی شد که معرکه شدم.. هیچکی نمیدونه یادمه یبار کنار خلیج با یکی از محلی ها راجب غذا صحبت میکردیم اون البته میگف
Keep gOINg
-
تاریخ: 1399/2/17 ساعت: 14:48
درست چند لحظه بعد از اینکه کار طاقت فرسای قطره ریختن توی چشمای صاحب مرده ام تموم شده بود و حالا علاوه بر سوزشی که از قبل داشت درد هم بهشاضافه شده بود و به شدت هرچه تمام ترشروع کرده بود به اشک ریختن مت
Take me
-
تاریخ: 1399/2/17 ساعت: 14:48
do you rememberThat nightYou came with meTo that lovely islandAnd you told meI love youand thenWe lived together forever
All the fish in the world
-
تاریخ: 1399/1/6 ساعت: 18:52
دست کرد و از زیر تختش یه جعبه چوبی نه چندان بزرگ رو کشید بیرون .. از ظاهرش هیچ خوشم نیومد دلم میخواست فورا آتشش بزنم و از شرش راحت بشم..میشد بوی دردسر رو ازش حس کرد لب هاشو برد داخل دهانش و چشم هایسیا
A sign Of Me
-
تاریخ: 1399/1/6 ساعت: 18:52
کنار پروفسور مردی خوش پوش و مرتبایستاده بود که بعدا متوجه شدم سردبیر یکی از روزنامه های محلی شهر استمیانسال بود و چهره گیرا و عبوسی داشتاما پروفسور همان پالتوی رنگ و رو رفته ی همیشگی خودش را به تن داش
CounTry
-
تاریخ: 1398/11/23 ساعت: 11:26
به اندازه کشیدن یه نخ سیگاروقت داریم.. در ماشین باز بود و جریان هوای سردداخل میشد.. گذاشتم ریه هام با هوای سرد و دود سیگار پر بشهچشم هامو بستم به صدای غرش موتور هواپیمایی که در حال رد شدن از بالای سرم
شهاب سنگ
-
تاریخ: 1398/9/9 ساعت: 15:16
کاري براي انجام دادن نبود غير از اينکه لم بدي روي کاناپه و چند ساعتي صبر کنيقورباغه عظيم الجثه اي که خدمتکار بودمرتب به ما سرميزد و ميپرسيد چيزي احتياج ندارين و هميشه يک سيني نقره اي روي دستش بود با پ
No timE
-
تاریخ: 1398/9/9 ساعت: 15:16
شاید زیاد با عقل جور درنیاداما بعد از یکی دو قرنی که گذشته هنوز یه چیزایی زنده استمثل حرکت سایه ی دستم روی دیوار مداوم میاد تو ذهنمنه اینکه همیشه..اما خب چندان اهمیت ندارهفقط باعث میشه که بذارم احساسا