چون یک روز سخت داشتی و احتمالا به این فکر میکنی که
وقتی رسیدی خونه لباس هاتو دربیاری بری زیر دوش
یا خودتو پرت کنی روی تخت و تا صبح در حالی که نصف بدنت
از تخت آویزونه سپری کنی که احتمالا این آخرش منجربه این میشه
که وقتی از خواب بیدار میشی کاملا حس کنی که فلج شدی
و حسابی بخاطر این موضوع گریه کنی تا حدی که از شدتش
چشمات کور بشه و بعدش وقتی نمیبینی داری کجا میری
از پنجره آپارتمانت پرت بشی بیرون،
یک تراژدی غم انگیز وسط سنگ فرش های پیاده رو
رقم بخوره اونم دقیقا تو لحظه ای که
همون دختر جذاب و موقر طبقه اول داره پیانو میزنه و به این فکر
میکنه که موهای قرمز و انگشت های کشیده اش
جذاب نیستن و این باعث میشه
حسابی حس بدی راجب خودش داشته باشه و نت های
موسیقی رو جابه جا بزنه که باز منجر میشه به یک تراژدی بزرگ دیگه.
مردن در وسط پیاده رو با یک موسیقی کاملا بدردنخور
اونم در حالی که اصلا فلج نشده بودی
چون اگه شده بودی چطوری راه میرفتی که از پنجره بیوفتی بیرون!
احمق!
اما هیچ کدوم اتفاق نمیوفته چون خیابون منتهی به آپارتمان رو
انتخاب نکردی به جاش رفتی سمت شرق شهر
و بی دلیل شروع میکنی توی خیابون ها پرسه زدن
پشت چراغ قرمزها منتظر میمونی تا سبز بشه
و از شدت ترس نزدیکه که خودتو خیس کنی
بخاطر اینکه فکر میکنی الان نیمه شبه و لابد
توسط چندتا ولگردی که تا سرحد مرگ کراک کشیدن
قراره کشته بشی ..آه از دست فکرهای مزخرف
تموم زندگیتو ازت میگیرن.
به ساعتت نگاه میکنی..بدون اینکه متوجه بشی
واقعا چه زمانیه..حتی نمیدونی به چی داری فکر میکنی
فقط شبیه یه ربات احمق داری دنبال یه چیزی توی ذهنت
میگردی که از اول هم اون تو نبوده..اما نمیخوای بپذیریش
و حتی نمیدونی کدوم بدتره ؟
این که از پنجره پرت بشی پایین
یا اینکه نمیدونی قراره به چی فکر کنی.
....
این اطراف هیچکس رو نمیتونی پیدا کنی
که یه دسته گل با پیک برات بفرسته
خیلی چیز مزخرفیه..
آه..یا حتی یک کیک قهوه که اسمتو روش نوشته باشن
یا میدونی یه خرس عروسکی قهوه ای
تا اون یکی خرس قهوه ای چاقت از تنهایی دربیاد
تا انقد کوکایین نکشه چون افسردگی گرفته و
حتی نمیخواد قبول کنه که الان علاوه بر خرس بودن و
چاق بودن و تنها بودن،معتاد هم شده.
برای همین همه کارهارو خودم باید بکنم.
بعد برم توی آینه نگاه کنم به این موضوع افتخار کنم
که هی مرد جدا که جذابی
و بعد با یه لبخند پهن رو صورتم یک قاچ پیتزای سردی
که از شام باقی مونده رو گاز بزنم..
اووم جدا که عالیه :)
و بعد تموم ماجراهای بی ربط توی سرم
بووم
ناپدید میشن.
برچسب:
نویسنده: نیکان قاسمیپور