شاید زیاد با عقل جور درنیاد
اما بعد از یکی دو قرنی که گذشته هنوز یه چیزایی زنده است
مثل حرکت سایه ی دستم روی دیوار
مداوم میاد تو ذهنم
نه اینکه همیشه..اما خب چندان اهمیت نداره
فقط باعث میشه که بذارم احساساتم کنترلم کنه
بهش فکر کنم و قلبم شروع کنه به تپیدن
اما اونقدری انرژی ندارم که بخوام تموم شبم رو براش صرف کنم
معمولا ترجیح میدم شب رو با چندتا نخ سیگار
و سکوت مطلق طی کنم
گاهی کتاب،گاهی هم نوشتن
هرچند میتونم توی خونه شروع کنم به پرسه زدن و
با اشباح سرگردان چند کلمه ای حرف بزنم
اما خب میدونی
یجورایی اشباح احمقی هستن
از نحوه مردنشون میشه اینو گفت
اینم از شانس منه که همیشه با دسته احمق ها طرف میشم
پس ترجیح میدم تنهایی بشینم تو تاریکی
هیچی نگم و هیچی نشنوم
اینجاست که اون، بعضی شب ها میاد تو سرم
برام خوشاینده..دوست داشتنه
هرچند دلتنگ کننده است ..اما خب
راجب اون فکر کردن میتونه عالی باشه.
خصوصا که توی تاریکی خوب میشه بهش زل زد
غرق چشم هاش شد و حتی چندتا شعر براش نوشت
بماند که دیگه از شعر نوشتن خبری نیست
احمقانه است...پاک آدمو خل میکنه
شبیه اون میمون هایی که توی جنگل از دمشون
آویزون میشن به یه شاخه و هی صداهای مسخره
از خودشون در میارن.
اما جدا که چشم هاش معرکه است
یادمه وقتایی که با اون چشم های درستش
زل میزد بهم با خودم میگفتم خوش شانسی
مگه چی میتونه باشه غیر از این
وقتی داره اینطوری نگات میکنه
هرچند، هیچ وقت قرار نبود مال هم باشیم
اما همون چند لحظه پیش من بودنش کافی بوده
که بخوام تا چند قرن ازش داستان در بیارم.
هیچ وقت بهش نگفتم که چقدر دوستش دارم
حتی اون روزی که از همه جا بیخبر بودم
اما حسش کردم
بعد چند دقیقه صدای زنگ در اومد
در رو که باز کردم دیدم وایساده جلوم
خودش بود.. با همون چشاش
با همون موها
همون دست ها
همون لب ها
همون مهربونیش
همون نگاهش
بوی بهشت پیچید توی خونه
حتم دارم که مال عطر تنشه
به راحتی میتونم به یادم بیارم
که چه بویی داره
اومده بود که فقط منو ببینه
چند دقیقه..و رفت
هیچ وقت فرصت نشد که بهش بگم
چقدر میخوامت..
یا از چشم هاش تعریف کنم
یا بشینه کنارم و براش شعرهایی که نوشتم رو
بخونم.
نشد..شاید بپرسی چرا؟
کسی چه میدونه
فقط نشد.
هوم... نوشتن کار من نیست
نمیدونم چرا اینکارو میکنم
یا چرا از ترک های کنج سقف خوشم میاد
یا از نقاشی هایی که میکشم
اولین بار اونو کشیدم.
گریه کرد گمونم
یا چیزی شبیه این
اولین شعرمم برای اون بود
هرچند هیچ وقت نشد پیداش کنم
احتمالا زیر سر همون اشباح دزد احمق باشه
همیشه سر به سر آدم میذارن.
برچسب:
نویسنده: نیکان قاسمیپور