کنار پروفسور مردی خوش پوش و مرتب
ایستاده بود که بعدا متوجه شدم
سردبیر یکی از روزنامه های محلی شهر است
میانسال بود و چهره گیرا و عبوسی داشت
اما پروفسور همان پالتوی رنگ و رو رفته ی
همیشگی خودش را به تن داشت و
در جیب سمت راستش یک شاخه رز
قرمز خودنمایی می کرد..
هرچند که به نظر پژمرده به نظر میرسید
اما همچنان زیبا بود .
پروفسور عصایش را در دستش
جابجا کرد تا بتواند هیکل بزرگ و سنگین خودش را
به طرف دیگری منتقل کند.
برای چند لحظه گمان میکردی که داری
جابجایی یه کوه عظیم الجوثه را تماشا میکنی
کوهی از جنس چربی و بیخیالی ..
در این لحظه بود که متوجه حضور من شد
و من از قبل تصمیم گرفته بودم
که دورادور و تنها به تکان دادن
سر به منظور ادای احترام اکتفا کنم که
پروفسور شروع کرد به تکان دادن دستش
در هوا به منظور علامت دادن
و مصرانه خواستار این شد که به پهلویش بروم
با بی میلی فراوان به سمتش حرکت کردم...
ماه تقریبا کامل بود و به خوبی میدرخشید.
بالکن آخرین طبقه از ساختمانی چهار طبقه
واقع در یکی از محله های کم جمعیت شهر
که عملا یشتر شبیه یک ده کوچک و
خوش آب و هوا بود، به همراه درختان بی شماری
که حالا در انتظار سبز شدن بودن
جایی بود که چند دقیقه گذشته را
در آن به تنهایی سپری کرده بودم.
تماما غرق در افکاری که بعدا هرچه سعی
به یادآوری منشا شروع آن ها کردم
به جایی نرسیدم..
هوای خنک و دلچسب به همراه
عطر عجیبی که درست چند لحظه پیش
فضا را پر کرده بود باعث شد که جریان خون
را در درون رگ هایم حس کنم..
مداوم در ذهنم این سوال را تکرار میکردم که
چه چیزی را فراموش کردم
فکر کن لعنتی.. فکر کن
وقتی برگشتم و به چشم های اغوا کننده اش
خیره شدم میدانستم که شب
چگونه قرار است ادامه پیدا کند
اما صدایی در سرم می پیچید و تکرار میشد
"نه .. امشب نه"
خفه شو صدای لعنتی
کاری هست که باید تمامش کنم
امشب .. .
این بدن معرکه ای که متعلق به اون هست
یک همراه درست و درمان
توی یک شب سخت تنها چیزی که
میتوانست مایه ی دلخشوی من باشه
اون بود.. یکی که میشه روش حساب کرد
درست روبه روی من بود
روبه رویم ایستاده بود
با چشم هایی که خودشون را
برای من میدانند
به من خیره شده بود.. .
حالا توی این ساختمون لعنتی
قراره تصمیمی گرفته بشه
که من اون را تا اینجا پیش آوردم
این حس را برایم ایجاد میکرد تمام اینها
چیزی جز یک ایده اشتباه نیست
یه ایده بده .. . یه خودکشی تمام عیار
لبهایش تکان میخورد اما کلماتش
برایم نامفهوم و گنگ بود
درست انگار در زیر آب و در حال
غرق شدن باشم.. کلماتش در گوشم
آن صدای همیگشی و دلنشین را نداشت
چه چیزی من را تا به این حد مردد کرد
چه چیزی در این چند دقیقه به ذهن من آمد
و شبیه یک زلزله
تمام افکار مهندسی شده ام را بهم ریخت
به خودت بیا مرد .. به خودت بیا
انگشت های نازک و کشیده اش را
روی گونه هایم حس کردم
حالا چشم هایش نگران بود و پر از سوال
دوست داشتم همان لحظه برای چشم هایش
جان دهم .. چشم هایی که معصوم به نظر می آمدند
و من همچنان غرق در افکارم
روی پنجه پا بلند شده بود
دیر بود برای هرگونه مخالفت کردنی
هیچ وقت نشده بود که اینگونه
حواسم از او پرت باشد
چند لحظه بعد کنار گوشم زمزمه ای کرد
و مرا به همراه خودش
به داخل ساختمان چهارطبقه ای که
نمایی از سنگ و ستون های بلند داشت
برگرداند..
پروفسور می گفت شب بزرگیه
بعد رو به جمعیت کرد و سرش را
بالا انداخت و گفت آدم را زهر ترک میکند.
نگاهش را رو به من کرد و گفت که قبل
از رسیدنم به مهمانی و جشن امضا
مفصل با جناب سردبیر
راجب من حرف زده
هیچ دلم نمیخواست بدانم که چه
حرف هایی ردو بدل کردن
شهردار و چند نفر از افرارد با نفوذ شهر
گوشه ای جلسه ای به ظاهر دوستانه
راه انداخته بودند.. هیچ دل خوشی
ازش نداشتم. در واقع از آخرین دیدارم
با او به این نتیجه رسیدم که چقدر
ازش بیزارم و حالا قرار است
بیشتر از قبل درگیر دیدنش باشم.
جدا که معرکه است
هوای اتاق برایم سنگین و عذاب آور بود
آرام به سمت بالکن خزیدم..
لب هایش ردی از
کهکشانی بی انتها بر
لب هایم به جا گذاشت
و کنار گوشم از خودش برایم گفت
و دست هایش برایم از اعماق
وجودش ..
چند لحظه بعد باز خودم را
در میان جمعیت پیدا کردم
و او ، حالا بیشتر از قبل
در کنارم و چسبیده به من بود
برچسب:
نویسنده: نیکان قاسمیپور