خرید بک لینک

درست چند لحظه بعد از اینکه
کار طاقت فرسای قطره ریختن
توی چشمای صاحب مرده ام تموم
شده بود و حالا علاوه بر سوزشی
که از قبل داشت درد هم بهش
اضافه شده بود و به شدت هرچه تمام تر
شروع کرده بود به اشک ریختن
متوجه شدم یه احمقی داره با
مشت به در آپارتمانم میکوبه و
ضربه هاش چنان سنگین بود
که گمان میکردی هر لحظه ممکنه
در از جاش دربیاد و یه فیل عظیم الجثه
وارد نشیمن بشه .. جدا که احمقانه است
اما همیشه مسائل احمقانه دور و اطراف من
رقم میخوره.. جوری که چند وقت پیش
به این فکر افتادم که برم و یکی از اون
فالگیرها و جادوگرهایی که آمارشون رو داشتم
ببینم تا شاید بفهمم مشکل کار از کجاست
به نظرم میومد یجور آهنربایی چیزی باشم
منتها بجاش آدم های احمق و یسری
اتفاق های مزخرف رو جذب میکنم
انتظار هم داشتم همچین چیزی رو بشنوم
اما بجاش وقتی پا توی اون اتاق
مسخره و بو گندو گذاشتم فهمیدم که قراره
ظرف بیست و چهار ساعت آینده توسط
چندتا روح بیکار تسخیر بشم
زنیکه چنان مطمئن حرف میزد که
خیال میکردی سرنوشت امور دستشه
اما تنها چیزی که بعد از بیست و چهار
ساعت سراغم اومد این عفونت چشم لعنتی بود
توف توش... هیچ بعید نیست که فقط
از نگاه کردن به اون جادوگر عقب افتاده
این بلا نصیبم شده بود..
باید یه روز برم سراغش و خدمتش برسم.
از شدت درد چشم هامو نمیتونستم باز کنم
صدای ضربه هایی که به در اثابت میکرد
هر لحظه بیشتر میشد
صبر کردم تا بین مشت زدن هاش فرصتی پیدا کنم
و بعدش صدامو بلند کردم و با داد پرسیدم
چی میخوای پدرسگ.. بعدم گفتم
بهتره که گورتو گم کنی قبل از اینکه
بیام بیرون و پدرتو در بیارم
چند لحظه ای گذشت و دیگه از در زدن
خبری نبود.. پیش خودم گفتم که
خوب به حسابش رسیدم و طرف گذاشته و رفته
لابد پیش خودش فکر کرده که این طرف در
یه غول پنج تنی منتظرشه..
نه یه کور که حتی نمیدونه در خونه اش
کدوم طرفه..عجب احمقی میتونسه باشه
تصمیم گرفتم که روی تختم
همون طوری درازکش بمونم تا شاید
کمی خوابم ببره که دوباره
با مشت هاش روی در ریتم گرفت
لعنت بهش ..
به نظر میومد که اینبار داره از هر دوتا دستش
استفاده میکنه یا از اون بدتر ممکن بود
رفته باشه و یکی دیگه رو هم آورده باشه
تا دوتایی با هم حسابمو برسن
چون چندتا فحش درست و درمون دیگه هم
بهش داده بودم ..
یبار دیگه هم سر همین قضیه گیر افتاده بودم و
مجبور شدم تموم شب رو بیدار بمونم که مبدا
اون کله خرهای نوجون بیان و یکاری دستم بدن
داستان از جایی شروع شد که برای یه نمایشگاه
دعوت شده بودم به یکی از شهرهای شمالی
همه چیز خوب پیش رفته بود خصوصا
بعد از شام مفصلی که خورده بودم و شماره یکی
از پیش خدمت ها توی جیبم بود و قصد
داشتم شب توی اتاقم بهش زنگ بزنم
اما موقع برگشتن به هتل با
اون لات های بی سروپا مواجه شدم
هیچ خوشم نیومد ازشون .. برای همین منتظر شدم
تا یه کار احمقانه بکنن، حدس بزن چی شد
چند لحظه بعد یکیشون خودشو شبیه یه میمون کرد و
پشت سرم راه افتاد.. بقیه هم شروع کردن به خندیدن و
حرف مفت زدن. همین که برگشتم سمتش از دیدن
قیافه ام که غرق هیجان و خوشی بود
یکه ای خورد و چند لحظه بعد نقش خیابون شده بود
چون با مشتم چنان کوبیدم تو صورتش که
تا چند روز دستم به حالت مشت کرده باقی موند
خیلی افتضاح بود.. فکرشو بکن یه دستت مشته
نمیتونی اون قاشق کوفتی رو بگیری دستت
یا نمیتونی شلوارتو پات کنی.. یا یسری
از کارهایی که ترجیح میدی با بقیه راجبشون
حرف نزنی و وقتی کسی اطرافت نیست
انجامشون بدی و وقتی نتونی میمونی
تو خماریش.. اون شب همش فکر میکردم که
قراره سرو کلشون پیدا بشه و چه میدونم
کل ساختمون رو بفرستن هوا..
من اگه جای اونا بودم حتما همین کارو میکردم
مخصوصا اگه از یه غریبه مشت جانانه ای خورده باشم با
یسری فحش های تموم عیار
اما خب معلوم شد که حسابی ریقو بودن و
فقط چندتا دختر پسر بودن که نیاز داشتن
یکی مثل من ادبشون کنه تا بفهمن که از اونا
بدتر هم توی دنیا هست..
حالا هم اون احمق یا چه میدونم اون احمق هایی
که پشت در آپارتمانم بودن و داشتن
به در میکوبیدن میتونستن انقد به این کارشون
ادامه بدن تا بمیرن.. حتم دارم هیچکس حتی
متوجه نبودنشون هم نمیشه
همین فکر وسوسه ام میکرد که برم و
خودم کارشون رو یکسره کنم
اما حیف که چشم هام باز نمیشد و
نمیتونستم جایی رو ببینم
باز حدس بزن چیه
من کسی نیستم که با چشم بسته
وارد هیچ رابطه ای بشم
چون قطعا تنها چیزی که گیرم میاد
یه مشته اونم درست وسط صورتم
پس ترجیه دادم خودمو بزنم به بیخیالی و
بهش عادت کنم..
وقتی از خواب بیدار شدم اگه هنوز اونجا بودن
اونقدری حالم خوب هست که
باهاشون رودرو بشم
اما الان تنها چیزی که میخوام اینکه
بخوابم...
بازم لعنت بهش، چون تازه الان یادم افتاد
هیچ وقت به اون شماره کوفتی زنگ نزدم
چطوری همچین چیزی ممکنه از یاد کسی بره
باید برم و فردا جیب های همه لباسمو بگردم
شاید هنوز یجا همون اطراف باشه
البته زیاد چهره خوبی نداره که بعد از چند سال
زنگ بزنی بگی هی منو یادت میاد
بعد اگه بپرسه کجا بودی
یا چی شد که یاد من افتادی
نمیشه یه داستان خوبی بهش تحویل داد
که خوشش بیاد..
حالا که فکرشو میکنم میبینم
تنهایی لذت بیشتری داره
پس بازم بیخیالش.

برچسب: نویسنده: نیکان قاسمی‌پور تاريخ: چهارشنبه 17 ارديبهشت 1399 ساعت: 14:48

صفحه بندی